اين متن پاسخي است كوتاه و مختصر و پيشيني به پرسشي كه مدتي است ذهنم را مشغول كرده است ، پرسشي كه دكتر اباذري در كلاس كارشناسي ارشد در مورد جنبش دانشجويي پرسيد :
«وفاداران ابدي به آرمان دموكراسي» (1)
لعنت به رضا خان
« آه خيلي زيبا تر بود آن زمان هايي كه كامي دِمولِن آنجا روي ميز مي ايستاد و ملت را تهييج مي كرد كه به باستيل حمله كنند ! آن وقت ها آدم زندگي مي كرد مي توانست اهميت خودش را نشان دهد و قدرتش را اثبات كند در حالي كه امروزه ...
باشد ، آينده آبستن حوادث ديگري است .
باز مي گردد ، باز مي گردد مجلس دهشت
كه پس از چهل سال خوابتان از آن هنوز آشفته است
پيش مي آيد ، غول بي پروا ، با گام سترگ ... » (2)
پهلوي اول كاملا ضد سنت و در فكر تجدد گرايي بود و براي پيشبرد اهداف خود به دانشگاه نياز داشت . رضا خان نياز داشت تا در مبارزه با سنت و جايگزين كردن مدرنيته با آن خود را به ابزار دفاع از مدرنيته در برابر ابزار دفاع از سنت مجهز سازد . رضا خان با تاسيس دانشگاه تهران ميخ دفاع از مدرنيته را براي هميشه در ديوار اين مملكت فرو كوبيد . جالب اينكه فارغ التحصيلي اولين گروه دانش آموختگان دانشگاه تهران با سقوط ديكتاتور اول پهلوي همزمان بود .
جنبش دانشجويي در ايران هيچگاه پيش از آن چه در دارالفنون و چه در مراكز عالي كوچك ديگري كه بودند وجود نداشت . اين جنبش از زماني آغاز شد كه مراكز بزرگ دانشگاهي مثل دانشگاه تهران آغاز بكار كردند . اولين حضور جدي طبقه تحصيل كرده و در حال تحصيل دانشگاهي ايران در عرصه ي سياسي را مي توان در حمايت از جنبش ملي كردن صنعت نفت مشاهده كرد و حماسه ي 16 آذر 1332 .
دانشگاه محلي براي اعتراض
« 6 ماه است كه تظاهرات زيادي در پاريس برگزار مي شود . دانشجويان خواستار اصلاحاتند . اين تظاهرات آنقدر زياد است كه روزنامه ها ديگر اشاره اي هم بدان نمي كنند . هر موضوعي دستاويزي براي يك اعتراض است . فردريك از كسي مي پرسد كه اينجا چه خبر است ؟ او مي گويد : نمي دانم ؛ اينها كه اينجا جمع شده اند هم نمي دانند ؛ اين روزها مد شده ، شوخي شده . جوان ديگري مي گويد : دريغ از يك ذره جاذبه و رنگ و بو . دچار چه انحطاطي شده ايم در عهد لويي يازدهم و بنژامين كنستان شورش هاي دانشجويي بيشتر از اين بود چقدر از بچه هاي دانشجو كشته مي شدند . همه مثل گوسفند سر به راه شده اند و خنگ اند ! به اين مي گويند قشر دانشجو ؟! قشر دانشجو درود بر تو »
پس از ظهور جنبش هاي دانشجويي در غرب به تدريج انجام انواع اقدامات جمعي اعم از سياسي ، فرهنگي و اجتماعي توسط دانشجويان شكل عرفي به خود گرفت و به امري روتين و روزمره در محيط هاي دانشگاهي تبديل شد . به همين دليل هم تمام عرصه هاي غير آموزشي و تحقيقاتي كه با مديريت اساتيد دانشگاه و با همياري دانشجويان انجام مي شد بقيه ساحت هاي دانشگاه كاملا « دانشجو محور » شد و با مديريت و اجراي دانشجويان به صورت كاملا آزاد اداره مي شد . آزادي فضاي رشد و بالندگي دانشجويان را فراهم مي كرد . زندگي و درك تجربيات در دانشگاه با زندگي و تجربيات پيش از آن كاملا متفاوت است . دانشگاه به معني واقعي كلمه عرصه هاي ديگري را در برابر چشم مي گشايد مخصوصا براي دانشجوياني كه خود را درگير امور روزمره دانشجويي و دانشگاهي مي كنند . دانشگاه مكاني است كه زندگي كنندگان خود را درگير مسائل متافيزيكي و شك نسبت بدان مي كند . دانشجو در دانشگاه بين ثروت ، دانش ، عشق و هنر سرگردان مي شود . علاقمندي به مسائل متافيزيكي پاسخي نمي يابد و كم كم جاي خود را به علاقمندي به مسائلِ اجتماع بزرگ تر كه دانشجو از آن به دانشگاه آمده است و قرار است كه بدان بازگردد را موجب مي شود . اينك دانشجو نسبت به اقتصاد ، سياست و فرهنگ واكنش نشان مي دهد .
دانشگاه جوانان را شورشي و طاغي مي كند . جواب همه ي سوالات دانشجويان در تغيير است و تغيير بستر مناسب تغيير مي خواهد كه همانا دموكراسي است . دانشجو هم دموكراسي مي خواهد ، هم هنر ( موسيقي ، سينما و ادبيات ) ، هم شهرت ، هم ثروت ، هم قدرت و هم زن و مرد .
دانشجويان تنهايند
« تنها مانده بود به دوستانش فكر مي كرد و ميان آنان و خودش ورطه ي تاريكي مي ديد كه از هم جدايشان مي كرد دست دوستي به طرفشان دراز كرده بود اما به خلوص دل او پاسخ نداده بودند ... در دانشگاه چه سو گندها كه نمي خورند ، دسته تشكيل مي دهيم ، كار سيزده تن بالزاك را مي كنيم . اما بعد كه به سراغشان مي روي مي گويند خداحافظ رفيق ، برو بگذار باد بيايد . چون آنكه مي تواند به ديگران كمك كند همه چيز را با خست براي خودش نگه مي دارد ... خواهش مي كنم رفقا حامي هم باشيم . »
غرب نيز مثل امروز ايران روزي به شدت تكثر پيدا كرد، گروه هاي مختلف كه علي رغم هدف مشترك دموكراسي خواهي كه داشتند نمي توانستند يكديگر را ببينند . آنها نيز از هر ايده اي كه نفرت آنها از يكديگر را آشكار كند استقبال مي كردند ولي روز ديگر اين وضع تغيير كرد . گروه هاي متفاوت با اهداف مشترك در يكديگر ادغام شدند . امري كه قدرت آنها را براي مقاومت در برابر هجوم نيروهاي ضد دموكراسي بيشتر مي كرد و قدرت ايجاد تغيير را در آنها بيشتر مي كرد .
«اما در مورد خدمت به عقيده دموكراسي ، بنظر من يكي ، محكم ترين و عادلانه ترين كار اين است كه [در عمل ] هيچ عقيده اي را بر عقيده اي ديگر برتر نداني »
« سه گروه هستند [كه در پوستين دوست دشمنان دموكراسي اند] : آنهايي كه دارند ، آنهايي كه ديگر ندارند و آنهايي كه سعي مي كنند داشته باشند . همه شان در پرستش ابلهانه قدرت توافق دارند . »
دانشجويان اين گونه نيستند ، جنبش دانشجويي اصولا فاقد ساختار كسب قدرت است . دانشجويان خود را براي ورود به حلقه ي مديريت كشور آماده مي كنند ولي نوع مديريتي كه در نظر مي آموزند مديريتي علمي ، موثر و كارآمد است . آنها به نقد روي مي آورند . ابزار علمي هويتي پسيني براي آنان مي سازد ، هويتي پسيني كه موجب مي شود در ابتدا به نقد خود و گذشتشان بنشينند و سپس به نقد تمام كساني كه حافظ گذشته ي آنان هستند . هرچند اين كار به تنهايي صورت مي پذيرد .
دانشجويان غمگين و خسته اند و از تاثير گذاري نااميد
« ببين مردم چه راحت خوابيده اند ، جالب است ! صبر كن يك 1789 ديگر در حال شكل گرفتن است . مردم ديگر از اين همه قانون اساسي ، منشور و اين همه دروغ به تنگ آمده اند . آه ، كاش مي شد اين وضع را بهم ريخت . اما هر كاري بخواهي بكني بايد پول داشته باشي ، چه بدبختي اي است آدم پسر يك ميخانه چي باشد و جواني اش را بجاي پيگيري آرزوها حرام يك لقمه نان كند . »
« مگر روزنامه ها آزادند ؟ مگر ما خودمان آزادي داريم ؟ وقتي آدم فكر مي كند كه براي به آب انداختن يك قايق كوچك در رودخانه بايد تا 28 سند و مجوز تهيه كند ؛ من يكي دلم مي خواهد بروم و ميان آدم خوارها زندگي كنم . دولت دارد ما را مي بلعد . روي همه چيز دست گذاشته : فلسفه ، حقوق ، هنر ، عشق و حتي هوا . فرانسه دارد به صدا در مي آيد . زير چكمه ي ژاندارم ها و رداي كشيش ها به تنگ آمده »
مدرنيزاسيون در ايران هم زمان با ژاپن و دموكراتيزاسيون در ايران همزمان با بسياري از كشور هاي غربي و حتي پيش از آنها آغاز شد ولي امروز ما در اين دو حتي از تركيه كه مدت ها بعد از ما آغاز كرد نيز عقب تريم . جنبش دانشجويي :
« همانند روسو بيشتر براي همسر يك ذغال فروش اهميت قائل است تا معشوقه يك شاه »
انقلاب محصول رويا سازي توسط قهرمانان انقلاب براي توده هاست . و شورش محصول نااميدي از رويا ي ساخته شده ، بي رويا شدن و در آرزوي رويا بودن توده ها .
چرا كه نه ؟
« در همين هنگام [ شورش ] مارتينيون كه مي ترسد پليس مخفي ها او را ببينند و پايش به ميان كشيده شود و موقعيتش خراب شود هم مي رسد: باز هم يك شورش ديگر ... . جواني از آن ميان مي گويد: پليس مخفي يكي از آن كلك هاي قديمي دولت است كه بورژواها را بترساند. جوان وقتي مي بيند مارتينيون از پليس مي ترسد ادامه مي دهد : تو هنوز به پليس اعتقاد داري ؟ از كجا معلوم كه من خودم پليس نباشم؟ اين جمله باعث مي شود مارتينيون بيشتر بترسد ؛ هر كس مي تواند پليس مخفي باشد. »
« از خير اين شاعر هاي كاتوليك كه در فلسفه از قرن دوازده جلوتر نيامده اند بگذر . نوميدي احمقانه است . هيچ چيز كارآمد تر از رفت و آمد به خانه ثروتمندان نيست . تو كه كت و شلوار سياه و دستكش سفيد داري ازشان استفاده كن .[ كنايه از خرده بورژوا بودن ] كاري كن ازت خوششان بيايد . آدم هاي بزرگ كارشان را در سخت ترين شرايط شروع كرده اند . راستي رفيق ، 10 فرانك داري به من بدهي شام بخورم ؟ »
شورش ها ادامه مي يابد
« فارغ از تمام شورش ها و اعتراض ها پروفسور ساموئل روندلوي در حالي كه همه به او سلام مي كردند مي گذشت تا برود و درسش را بدهد . با اينكه داراي مقام پِر فرانسه (3) بود ولي رفتارش مثل قبل بود،هنوز فقير بود و از احترام زيادي برخوردار بود . كسي از ميان جمعيت فرياد زد :
- مرگ بر گيزو (4)
پروفسور تا پيش از اين محبوب بود ولي اكنون چون نماينده قدرت بود همه از او متنفر بودند . او سعي كرد براي دانشجويان صحبت كند ولي صداي اعتراض از همه طرف بلند شد ، پس راهش را كشيد و رفت و دانشجويان از رفتن او فرياد پيروزي كشيدند.»
« پاسبان ها سعي مي كردند راهي براي خود باز كنند اول با لحن آرامي به دانشجويان مي گفتند : برويد ، نايستيد .
صداي شعار از همه سو بلند شد : مرگ بر اختناق
پاسبان ها را هو كردند و برايشان سوت كشيدند . پاسبان ها رو به رفتار خشونت آميز آرودند . آنها شروع به زدن و دستگيري گسترده كردند . دستگير شدگان در حالي كه به شدت در حال كتك خوردن بودند فرياد مي زدند كه بي گناه هستند . دلها پر از اعتراض به خشونت حاكميت بود . »
1) جمله ي معروف شاتو بريان انقلابي و تئوري پرداز انقلاب فرانسه در وصف جنبش دانشجويي
2) تمام جملات داخل گيومه از رمان « تربيت احساسات » نوشته ي نويسنده و جامعه شناس سرشناس فرانسوي گوستاو فلوبر برداشته شده و مربوط به اعتراضات دانشجوي در سال هاي منتهي به انقلاب 1848 فرانسه است. گفته مي شود كه فلوبر به شدت راست و محافظه كار و مخالف انقلابات فرانسه بود .
3) پِر فرانسه يك عنوان قديمي اشرافي در دوره فئودالي است كه تا سال 1848 نيز پابرجا ماند و به اعضاي مجلس علياي قانون اساسي فرانسه اطلاق مي شد .
4) گيزو رهبر جناح راست حزب محافظه كار فرانسه بود كه اشرافيت اليگارشيك فرانسه را در دفاع از استبداد امپراتوري و مقابله با جمهوري خواهي رهبري مي كرد
